LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟖
پارت ۳۸ | صدای گذشته
هیچکس حرف نمیزد.
صدای قطع شدن تماس هنوز در ذهن همه میپیچید.
جونگکوک گوشی را آرام پایین آورد.
ـ «این امکان نداره...»
سوا با نگرانی نگاهش کرد.
ـ «کی بود؟»
جونگکوک جواب نداد.
چشمانش فقط روی کای بود.
چون کای...
برای اولین بار واقعاً ترسیده بود.
ـ «کای؟»
کای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «اون نباید برمیگشت.»
جینوو اخم کرد.
ـ «تو میشناسیش؟»
کای نگاهش را پایین انداخت.
ـ «آره.»
همه منتظر بودند.
ـ «اون کسیه که فکر میکردیم همهچیز رو ازش از دست دادیم.»
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ «یعنی چی؟»
کای نفس عمیقی کشید.
ـ «یعنی اون شب... فقط من نبودم که ناپدید شدم.»
سوا آرام پرسید:
ـ «پس اون کیه؟»
قبل از اینکه کای جواب بدهد...
صدای باز شدن در آمد.
همان مردی که تازه وارد شده بود، آرام گفت:
ـ «وقتشه خودم معرفی کنم.»
همه برگشتند.
مرد لبخند زد.
ـ «من...»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «کسی هستم که اولین قرارداد رو امضا کرد.»
جونگکوک سرد نگاهش کرد.
ـ «اسم.»
مرد جواب داد:
ـ «کانگ دو هیون.»
سکوت.
آقای کانگ برای اولین بار لبخندش محو شد.
ـ «تو نباید اینجا باشی.»
دو هیون نگاهش را به او دوخت.
ـ «تو هم نباید اینهمه سال جای من بازی میکردی.»
همه شوکه شدند.
سوا زیر لب گفت:
ـ «یعنی... دو تا کانگ؟»
کای آرام گفت:
ـ «نه.»
نگاهش سنگین شد.
ـ «یکی صاحب بازی بود...»
مکث کرد.
ـ «یکی کسی بود که بازی رو ازش دزدیدن.»
ناگهان فلش روی میز روشن شد.
صدای پدر سوا در اتاق پخش شد:
ـ «اگر همهی شما اینجا هستید... یعنی زمان انتخاب رسیده.»
جونگکوک، سوا، کای و جینوو به صفحه خیره شدند.
پیام آخر فقط یک جمله داشت:
«به کسی اعتماد نکنید... حتی به کسی که دوستش دارید.»
و درست بعد از آن...
تصویر یک نفر روی صفحه ظاهر شد.
کسی که همه میشناختند.
اما هیچکس انتظار نداشت او پشت این ماجرا باشد...
PART🎁
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟖
پارت ۳۸ | صدای گذشته
هیچکس حرف نمیزد.
صدای قطع شدن تماس هنوز در ذهن همه میپیچید.
جونگکوک گوشی را آرام پایین آورد.
ـ «این امکان نداره...»
سوا با نگرانی نگاهش کرد.
ـ «کی بود؟»
جونگکوک جواب نداد.
چشمانش فقط روی کای بود.
چون کای...
برای اولین بار واقعاً ترسیده بود.
ـ «کای؟»
کای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «اون نباید برمیگشت.»
جینوو اخم کرد.
ـ «تو میشناسیش؟»
کای نگاهش را پایین انداخت.
ـ «آره.»
همه منتظر بودند.
ـ «اون کسیه که فکر میکردیم همهچیز رو ازش از دست دادیم.»
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ «یعنی چی؟»
کای نفس عمیقی کشید.
ـ «یعنی اون شب... فقط من نبودم که ناپدید شدم.»
سوا آرام پرسید:
ـ «پس اون کیه؟»
قبل از اینکه کای جواب بدهد...
صدای باز شدن در آمد.
همان مردی که تازه وارد شده بود، آرام گفت:
ـ «وقتشه خودم معرفی کنم.»
همه برگشتند.
مرد لبخند زد.
ـ «من...»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «کسی هستم که اولین قرارداد رو امضا کرد.»
جونگکوک سرد نگاهش کرد.
ـ «اسم.»
مرد جواب داد:
ـ «کانگ دو هیون.»
سکوت.
آقای کانگ برای اولین بار لبخندش محو شد.
ـ «تو نباید اینجا باشی.»
دو هیون نگاهش را به او دوخت.
ـ «تو هم نباید اینهمه سال جای من بازی میکردی.»
همه شوکه شدند.
سوا زیر لب گفت:
ـ «یعنی... دو تا کانگ؟»
کای آرام گفت:
ـ «نه.»
نگاهش سنگین شد.
ـ «یکی صاحب بازی بود...»
مکث کرد.
ـ «یکی کسی بود که بازی رو ازش دزدیدن.»
ناگهان فلش روی میز روشن شد.
صدای پدر سوا در اتاق پخش شد:
ـ «اگر همهی شما اینجا هستید... یعنی زمان انتخاب رسیده.»
جونگکوک، سوا، کای و جینوو به صفحه خیره شدند.
پیام آخر فقط یک جمله داشت:
«به کسی اعتماد نکنید... حتی به کسی که دوستش دارید.»
و درست بعد از آن...
تصویر یک نفر روی صفحه ظاهر شد.
کسی که همه میشناختند.
اما هیچکس انتظار نداشت او پشت این ماجرا باشد...
PART🎁
- ۲۷۳
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط